حكيم زجاجى

102

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دگر هرچه خواهى همى پيش توست * بزرگى من از كم‌وبيش توست تو را من [ ند ] انم ز پور زبير * بينديش از اين اختر تيزسير محمد بيامد به مصعب بگفت * چو گل چهرهء نامور برشكفت 170 به دو گفت رو با برادر بگوى * كه اين كار ناممكن از من مجوى نيايم سوى زينهار تو من * بگردم به زودى شكار تو من تن بنده در زينهار خداست * دو زنهار نايد به يك جاى راست اگر نصرت آيد بر من از اوست * بدرم بدانديش را مغز و پوست وگر خود شهادت مرا بهتر است * كنون گاو ما زير چرم اندرست 175 محمد هم اندر زمان بازگشت * به نزد برادر ره اندر نوشت به دو گفت پور مغيره به راز * كه اى پرهنر مهتر سرفراز كسى نيست با تو در اين رزم و كين * ميفكن به خاك اين تن نازنين برو پيش عبد الملك نامدار * مكن خويش را خستهء روزگار تو را مير عبد الملك زاين سپاه * به آيد اگر با تو شد نيك‌خواه 180 به دو گفت مصعب كه اى نامجوى * ز عبد الملك با من اين خود مگوى كه او ناكس و بدرگ و بىوفاست * نگويد سخن آن نكوهيده راست شنيدى كه با عمر پور سعيد * چه كرد آن بداختر به ايام عيد چه سوگندها خورده بود اين پليد * به دست خود اين سگ سرش را بريد ز پيمان و سوگند ببريد مرد * ز عمر دلاور برآورد گرد 185 مرا مردن اكنون به آيد به جاى * كه زنده بر دشمنان در بپاى ز مختار من كم نيايم به جنگ * بمرد و نياورد سر زير ننگ در آن دم ورا نوزده مرد بود * كه با من در آن روز رزم آزمود من اينجاى با نامور سىهزار * كنم پيش بدخواه خود زينهار حسين على بود هفتاد تن * نپذرفت زنهار از انجمن 190 نشد نامور نزد پور زياد * سر خويش فرزانه بر باد داد نترسيد از دشمنان شش هزار * به مردى بيامد « 1 » سوى كارزار

--> ( 1 ) بمرد و نيامد